خدا وندا! اگر تکه ای زندگی داشتم ، نمی گذاستم حتی یک روز از آن سپری شود بی آنکه به مردمانی که دوستشان دارم نگویم که عاشقتان هستم وبه همه مردان زنان می باورندم که قلبم در اسارت یا سیطره ی محبت آنان است
اگر خداوند فقط و فقط تکه ای زندگی در دستان من می گذارد ، در سایه سار عشق می آرمیدم . به انسان ها نشان می دادم در اشتباه اند که گمان کنند وقتی پیر شدند ، دیگر نمی توانند عاشق باشند
آه خدایا! آنان نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نمی توانند عاشق باشند
به هر کودک دو بال هدیه می دادم ،رهاشان می کردم تا خود ، بال گشودن را بیاموزند
به پیران می اموزاندم مرگ نه با سالخوردگی ، که با نیسان از راه می رسد
آه انسان ها! از شما چه بسیار چیزها آموختم
من یاد گرفته ام که همه می خواند در قله کوه زندگی کنند ، بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود ،نگاهی انداخته باشند
چه نیک آموخته ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دور انگشت زمخت پدر می فشارد ، او را برای همیشه به دام خود انداخته است
در یافته ام که یک انسان ، تنها زمانی حق دارد به یک انسانی دیگر از بالا به پایین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود باستد
کمتر می خوابیدم ودیوانه وار رویا می دیدم چرا که می دانستم هر دقیقه ای که چشم های مان را برهم می گذاریم ،شصت ثانیه نور را از دست می دهیم، شصت ثانیه روشنایی.
هنگامی که دیگران می ایستادند ،من قدم برمی داشتم وهنگامی که دیگران می خوابیدند من بیدار می ماندم.
هنگامی که دیگران لب به سخن می گشودند ، گوش فرا می دادم و بعد هم از خوردن بستنی شکلاتی لذتی که نمی بردم .
اگر خداوند، ذرهای زندگی به من عطا می کرد ، جامه ساده به تن می کردم .
نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم وسپس روحم را عریان می ساختم.
خداوندا!اگردل در سینه ام هم چنان می تپید ،تمام تنفر م را بر تکه یخی می نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.
با اشک هایم ، گل های سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خار هایشان و بوسه ی گلبرگ های شان ، دراعماق انم ریشه زند.
من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل که وقتی این ها را در چمدانم می گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.