تبليغاتX
سر حد

امشب  کلماتم را اینگونه ادا می کنم من زند بی زندگیم که نمی دانم به کدامین گناه مرا در

این وادی شک و اطمنان رها کردند  شاید چیزی شبیه به عشق شاید چیزی شبیه نفرت

وشاید زیبایی ولی من در این وادی هیچ جز بودن در حسرت زیبای و  رسیدن به زیبای  ندیدم

 آری هیچ ندیدم چشمانم را بستم  و مانند کوران نا بینا شدم هر روز خورشید طلوع می کرد

ولی آن را حس نمی کردم ندیدم کسی آمد کسی رفت شاید نه آمدی داشت نه رفتنی عمر

من نیز این گونه بود این بود سزای گناهی ناکرده

 

نوشته شهرام ع

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 1:12 توسط محسن |

در شهر ا فکارقدیمی  دو دانشمند بودند . هر یک با یک دیگری در ستیز بود و او را به چیزی

حساب نمی کرد .اولی بی دین بود دومی مومن.

یک زور آن دو در بازار یک دیگر را دیدند و در میان یاران خود در باره وجود یا عدم خدا جر

 بحث کردند .و پس از چند ساعت جر بحث هر یک به راه رفتند.

 

در آن شب کافر به معبد رفت و استغفار کنان به خاک افتاد و از خدا خواست که گمراهی او را

ببخشاید و مومن گردید.

 

و در همان ساعت ، مومن کتاب مقدسش را در بازار شهر سوزاند و کافر شد

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 23:33 توسط محسن |
خدا وندا! اگر تکه ای زندگی داشتم ، نمی گذاستم حتی یک روز از آن سپری شود بی آنکه به مردمانی که دوستشان دارم نگویم که عاشقتان هستم وبه همه مردان زنان می باورندم که قلبم در اسارت یا سیطره ی محبت آنان است

 

اگر خداوند فقط و فقط تکه ای زندگی در دستان من می گذارد ، در سایه سار عشق می آرمیدم . به انسان ها نشان می دادم در اشتباه اند که گمان کنند وقتی پیر شدند ، دیگر نمی توانند عاشق باشند

 

آه خدایا! آنان نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نمی توانند عاشق باشند

به هر کودک دو بال هدیه می دادم ،رهاشان می کردم تا خود ، بال گشودن را بیاموزند

به پیران می اموزاندم مرگ نه با سالخوردگی ، که با نیسان از راه می رسد

آه انسان ها! از شما چه بسیار چیزها آموختم

من یاد گرفته ام که همه می خواند در قله کوه زندگی کنند ، بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود ،نگاهی انداخته باشند

چه نیک آموخته ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دور انگشت زمخت پدر می فشارد ، او را برای همیشه به دام خود انداخته است

در یافته ام که یک انسان ، تنها زمانی حق دارد به یک انسانی دیگر از بالا به پایین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود باستد

کمتر می خوابیدم ودیوانه وار رویا می دیدم چرا که می دانستم هر دقیقه ای که چشم های مان را برهم می گذاریم ،شصت ثانیه  نور را از دست می دهیم، شصت ثانیه روشنایی.

هنگامی که دیگران می ایستادند ،من قدم برمی داشتم وهنگامی که دیگران می خوابیدند من بیدار می ماندم.

هنگامی که دیگران لب به سخن می گشودند ، گوش فرا می دادم و بعد هم از خوردن بستنی شکلاتی لذتی که نمی بردم .

اگر خداوند، ذرهای زندگی به من عطا می کرد ، جامه ساده به تن می کردم .

نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم وسپس روحم را عریان می ساختم.

خداوندا!اگردل در سینه ام هم چنان می تپید ،تمام تنفر م را بر تکه یخی می نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.

با اشک هایم ، گل های سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خار هایشان  و بوسه ی گلبرگ های شان ، دراعماق انم ریشه زند.

من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل که وقتی این ها را در چمدانم می گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 0:9 توسط محسن |
<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i37.tinypic.com/2bce8p.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

خیلی وقتا پیش وقتی فرشته ها میخواستن تا از گل نقش منو درست کنن تا خدا از روحش درون من بدمه فرشته ها شیطونی می کنن پاهای منو درست جا نمی زنن  سر همین شوخی

فرشته ها بود که من ناقص به دنیا اومدم  ناقص یعنی یک عضو کم یعنی اینکه  کسی بهات بازی نکنه

بابا می گه فرشته ها خیلی خوبن بچه ها رو  دوست دارن  بهاشون بازی میکنن برا بچه ها کادو میارن

ولی میدونم بابام بهم دروغ میگه  چون نه من بهاشون بازی کردم نه برام کادو آوردن

جز یه کادو که اونم یه صندلی چرخ دار بود که دادن به بابام تا به من بده

اونا با من بازی نمی کنن هیچ  باعث شدن  هیشکی با من بازی نکنه

اونا حق منو از من گرفتن ولی خدا  حق منو از شون نگرفت

فرشته ها خیلی بدن دوسشون ندارم دوسشون ندارم

اونا هم منو دوست ندارن

اصلا ما با هم دشمنیم 

حالا تو این دشمنی خدا تو با منی یا با فرشته ها؟؟؟

با حقی یا نا حق؟؟؟

 

 

 

شاید ادامه داشته باشد........

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:56 توسط محسن |

از من مي پرسيد كه چگونه ديوانه شدم ؟

يك روز پيش از آنكه خدايان بسيار به دنيا بيايند از خواب عميقي بيدار شدم و ديدم

 كه همه نقابهايم را دزديده اند

پس بي نقاب در كوچه هاي پر از مردم دويدم و فرياد زدم ( دزد نابكار)ا

مردان و زنان بر من مي خنديدند و گروهي از ترس به خانه هايشان پناه مي بردند

هنگامي كه به بازار رسيدم جواني كه بر سر بامي ايستاده بود فرياد بر آورد ( اين

مرد ديوانه است )ا

من سر برداشتم كه او را ببينم كه خورشيد نخستين بار چهره برهنه ام را بوسيد و

من از عشق خورشيد مشتعل شدم و ديگر به نقابهايم نيازي نداشتم و گويي در خلسه

فرياد زدم ( رحمت بر دزداني كه نقاب مرا بردند)ا

 

چنين بود كه من ديوانه شدم

 

و از بركت ديوانگي هم به آزادي و هم به امنيت رسيدم ، آزادي تنهايي و امنيت از

فهميده شدن زيرا كساني كه ما را مي فهمند چيزي را در وجود ما به اسارت مي

گيرند

ولي مباد كه از اين امنيت زياد غره شوم

....

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:54 توسط محسن |

باز اين دلم گرفته هست مثه پرنده تو قفس

 

چاره درد دل من هق هقه و نفس نفس

 

خدا خدا دوست دارم

 

مي خوام مثه ديونه ها سر به بيابون بذارم

 

داد بزنم به آسمون بگم خدا دوست دارم

 

خدا خدا دوست دارم

 

وقت جدايي اومده آدما وقت رفتنه

 

من يه سوال دارم فقط بهم بگين يارم کجاست

 

خدا خدا دوست دارم

 

بيا ببين از آسمون بارون رحمت مي باره

 

کاش ميدونستي آي جوون خدا چقدر دوست داره

 

خدا خدا خدا خدا .... دوست دارم دوست دارم

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:38 توسط محسن |

خودمو گم کردم

ديشب يه حال و هواي غريبي داشتم

دلتنگ شده بودم

.... حس

فصل پا ييز و زمستون رو بيشتر از فصل بهار و تابستون دوست دارم

ماه هاي آذر و دي و بهمن رو بيشتر از فروردين و ارديبهشت و اسفند

و بعد شهريور و مهر و آبان و در آخر خرداد و تير و مرداد دوست دارم

خدايا هميشه بديهاي خودم رو به يادم بيار

تا هيچ وقت به خاطر خوبيهاي نکردم مغرور نشم

وهميشه به فکر انجام دادن کار خوب باشم

خدايا هميشه خوبيهاي ديگرون رو به يادم بيار

تا بديهاي احيانا" نکرده ديگرون منو ناراحت نکنن

و ديگرون به ياد من باشن

کاش همه عين بچه کوچولوهاصادق و مهربون بوديم

کاش زندگيمون عين بازيه کوچولوها پر از صفا و صميميت بود

 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 1:41 توسط محسن |

خدایا قدرتم را دو چندان کن نه در بازوانم

 

قلبم را قدرتی بخش تا ناملایمات زندگی را آسانتر تحمل کنم

 

تا بدانم عشق چیست

 

و چگونه عشق بورزم؟

 

خدایا قدرتم را فزونی بخش

 

نه چشمهایم را ونه زبانم

 

بلکه فکر و اندیشه ام را

 

 

تا بدانم کیستم و چیستم

 

تا از دوش ناتوانی باری را بر گیرم

 

تا دست سردی را گرمی بخشم

 

تا درد مندی را آسوده سازم

 

خدایا قدرتم را افزون کن

 

نه در گستاخی و نه در گزافه گویی

 

بلکه روحم را

 

تا بدانم انسانیت چیست و کجاست

 

تا بدانم کوتا ترین را برای انسان شدنوانسان ماندن چیست

 

خدایا کمکم کن

 

من تمنای قدرت دارم

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 1:12 توسط محسن |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

yerozh

محسن

yerozh

http://yerozh.blogfa.com

سر حد

سر حد

سر حد

سر حد

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog